۳۰, اردیبهشت ۱۳۹۱
وقتی می نویسین، جذابترین

به شکل فجیعی مخم تحلیل رفته. یعنی میرم گودر، میبینم اینهمه unread items دارم. اینهمه آدمِ وبلاگ نویس. اینهمه آدم که دارند تولید محتوا میکنند، من فقط دارم میزنم آیتم بعدی. اصن چی شد که یهو از نوشتن اینقد دور شدم؟ همه چی زیرِ سرِ گودر بود. بعد فیسبوک. بعد توئیتر. بعد هرچی که آدم را مبتلا میکند اول به مینیمال نویسی، بعد به گشادی، بعد به هجو، بعد به ابتذال، بعد به اینکه به یک “لایک” زیر نُت ها، استتوس ها، پست ها، قناعت کنی و بگذری ازشان

۳۰, اردیبهشت ۱۳۹۱
حالِ بدِ خوب

یه دوستی داشتم هر وقت سراغش را میگرفتم میگفت الان این نشون میده یا حالت خیلی خوبه یا خیلی بد. که اومدی سراغم. اغلب هم راست میگفت. یعنی همینجوری میگشتم تو کانتکت لیستم یک آدم بی حاشیه ی یواش دور پیدا میکردم که زنگ بزنم وقایع اتفاقیه را به نفع خودم براش تعریف کنم، دلداریم بدهد، قال قضیه کنده شود.

الان همین نسبت بین من و موزیک سلکشنم هم برقرار است. یعنی این “اندی” ها و “هایده” ها و “معین” ها و “کوروس” های فولدرِ Music other (همه مون این فولدرو تو کامپیاترامون داریم. قسم میخورم. گه نخورید. نگید نع) هی می خواند بگند: الان یا حالت خیلی خوبه یا خیلی بد. که اومدی سراغ ما. ولی متاسفانه ابزارش را ندارند.

جشنواره تمام شد. گفتگوی… بهترین فیلم شد. برگشتیم به زندگی عادی.

الان شدیدن نیاز دارم که آهنگِ قری گوش کنم.

واقعی :|

۲۷, اردیبهشت ۱۳۹۱
گفتگوی منتشر نشده ی ژاله

برای ژاله:

هرچی آرزویِ خوبه مال تو

هرچی که خاطره داری مالِ من

. . .

. . .

اون روزای عاشقونه مالِ تو

این شبای بی قراری مالِ من

پ.ن: امشب ساعت ۹ فرهنگسرای طوبا

۲۲, اردیبهشت ۱۳۹۱
دخترم سُرمه پسرم سامی

ای خدا

نه که ثبت احوال نذاره اسم دخترمو بذارم سُرمه :(

 

۲۰, اردیبهشت ۱۳۹۱
جواز دفن ژاله…

+ خبر کوتاه بود: “گفتگوی منتشر نشده ی ژاله” فاقد ضوابط پخش در جشنواره تشخیص داده شد. فلذا لازم به ذکر است این فیلم از بخش مسابقه جشنواره خارج شده و مورد داوری قرار نخواهد گرفت و در این جشنواره به نمایش عموم در نخواهد آمد.

.

.

ژاله بچه مان بود. باهاش درگیریِ عاطفی پیدا کرده بودیم. دیدنش برام تلخ بود، چون به ازای ثانیه ثانیه ی مونولوگهای تلخ و اتفاقهایی که رخ میداد، یک رفرنس در دنیای واقعی برام وجود داشته از قبل. اما عمیقا لذت بخش هم بود. Full HD اتفاقها خاطره ها نگاهها دیالوگها مونولوگها، کشمکش و بحث و جدلها، حتی بغض ها و گریه ها، روی پرده ی نقره ای آنقدر لذت بخش بود که اولین بار که فیلم را در یک جمع خصوصی دیدم بی خجالت و ترس از قضاوت شدن گریه ام را کردم.

حالا فیلم رد شده. به همین سادگی. فاقد ضوابط پخش تشخیص داده شده. فیلمی که از لحاظ تکنیک، محتوا، و عرف؛ به ایده آل ترین شکل ممکن ساخته شده، صلاحیت پخش ندارد. و من نمیدانم دقیقن آپشن های این ضوابط و معیارهای این صلاحیت چی اند؟

گفتگوی منتشر نشده ی ژاله، یک مونولوگ ساده ی تلخ عاشقانه بود…

.

_ میشه نری؟ پا شدم نبودی. صبحا خوابم که میری. شبام خوابم که برمیگردی. روت شد نامه بدی؟ نامه شد چراغِ بی چراغیِ این خونه؟ نامه شد زندگی؟ اینه دوس داشتن؟ اینه یکیو خواستن؟ حاجی… من این خونه رو بی تو میخواستم چیکار؟ ما ایناییو که اسمش زندگیه، دوتایی باهم ساخته بودیم…

.

پی نوشت: چهار فیلم از شهاب آبروشن، برادران رضائی، محمد رکن الدینی، و مرتضا نیکنهاد به سادگی از جشنواره ی فیلم اردیبهشت حذف شدند. و من نمیدانم تو این شهر چه کسی بر طبق چه ضوابطی باید چه جور فیلمی برای کی بسازد دقیقن؟ من بقیه ی فیلمها را ندیدم اما اقلا در جریان ساختِ “گفتگوی منتشر نشده ی ژاله” بودم. و بابتِ نادیده گرفتن بدو بدو ها و زحمات یک گروه، عمیقا ناراحت ام. خوشبختانه بعنوان یک مخاطب عام و عادی، اینقدر دور از حاشیه و اتفاقات فرهنگی هنری این شهرم، که درک درستی از شرایط موجود ندارم و نمیدانم چقدر این اتفاق از قبل قابل پیش بینی بوده، اما یقین دارم چیزی که اتفاق افتاده، حاصل یک فکر نیست. بلکه حاصلِ یک زد و بند کودکانه ی بی سر و ته است، سرِ اینکه تو این شهر هنوز صاحب اثر دارد نقد میشود نه خودِ اثر. شهاب آدم باسواد و خلاقیست. برادران رضائی پوستشان کلفت است. آقای رکن الدینی تجربه دارد. و مرتضا (کارگردانِ لاغرِ چند پست پائین تر، و آقای دست به سینه ی این عکس!) آدم پر ایده و خلاقیست، + تمام آدمهای این چهار فیلم، آدمهایی اند که براساسِ دِینی که به این شهر دارند، برای اردیبهشتِ این شهر زحمت کشیده اند، آقای ارزش یابِ اداره ی ارشاد…

کاش می فهمیدید…

۱۷, اردیبهشت ۱۳۹۱
حفاظت شده: مِلو

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


۱۷, اردیبهشت ۱۳۹۱
نیستم به خاک بابابزرگم

میخوام بزنم به حاشیه. یه بخشی راه بندازم ادامه ی این Category “مفهوم انتزاعیِ رفاقت”…

پی نوشت: یکی برام کامنت گذاشته گفته تو ترسناکی. ناراحت شدم :(

۱۷, اردیبهشت ۱۳۹۱
یاغی

اینها پرنده های خوبی اند. همه شون مرتب، منظم، دست به سینه. نمره اضباط ۲۰
یکی دوتایی یاغی اند که همون بهتر پا شن برن دنبال سرنوشتشون
قاطی این منظم مرتب ها حروم نشن. فرد مفیدی برای جامعه ی خود نباشن. اینهمه فرد مفید. بسه دیگه. جامعه چقد فرد مفید و مرتب بخواد آخه؟ اَه

۱۶, اردیبهشت ۱۳۹۱
عمق فاجعه. طول فاجعه. عرض فاجعه. ارتفاع فاجعه

یک: قرار بود بروم دفتر روزنامه. لباس پوشیدم. زدم بیرون. تاکسی گرفتم. تو تاکسی هرچی فک کردم یادم نیامد کجا دارم میروم. گفتم آقا نیگر دار. پیاده شدم برگشتم خانه…

.

دو: جشنواره دارد کمتر از ده روز دیگر شروع میشود. هیچ شوقی ندارم براش. حتی هیجانِ دیدنِ فیلمی که تو ساختش سهیم بوده ام را هم ندارم. انرژی ش را هم. باید هیجان انگیز باشد دغدغه هات را روی پرده ی به آن گندگی ببینی. حوصله ی غُرغُر شنیدن ندارم. “گفتگوی منتشر نشده ی ژاله” بچه م است. باهاش گریه کرده ام. آدم انتقادپذیری هم… اوممم… آخ خ خ چرا؟ چرا من به اندازه ی یک گونه ی ساده ی بشری انتقادپذیر نیستم؟ اصن انتقادپذیری یعنی چی؟ بیام بنشینم یک گوشه هی بهم بتوپند که این چی بود نوشتی؟ سرم را بندازم پائین بگویم آخ روم سیاه شرمنده، دیگه کاریه که شده. شما به بزرگی خودتون ببخشید…

مرتضا آدم لاغری است. بهم میگوید ئه صدی یه کم عوض شو. یه کم بهتر شو. یه کم انتقادپذیر شو. یه کم بلاه بلاه بلاه… آدمهای لاغر غُرغُرواند. فکر میکنند چون لاغرند یعنی خیلی بیشتر میفهمند. نخیر جانم. درسته من چاقم. اما میفهمم. مرتضا کارگردان است. و به شکلِ واضحی حال و حوصله ی جنگولک بازیهای من را ندارد. یعنی میگویم مرتضا من جنگولک بازی دربیاورم؟ میگوید نع. یعنی تا حالا ازش نپرسیده ام. ولی حسم بهم میگوید اگر بپرسم جوابم منفی است. و من نمیخواهم پشت سرم حرف باشد، که صدی جنگولک و جلف است. کما اینکه هست. و نگرانی مرتضا و بقیه ی دوستهای لاغر منطقیِ غرغرواش بی مورد است. چون که من به درستی امتحانم را پس داده و در آن ریده ام.

.

سه: کالباس خوردم متسفانه. نباید میخوردم. امشب نابودم. نوتلاهام تمام شده. آخ خ خ نوتلا. رفیق شبهای تنهایی من. خوب اینجا یک جنبشی راه افتاده به اسمِ “جنبشِ ضدِ نوتلا خوردنِ صدی” به این شکل که به محض اینکه درِ نوتلا باز میشود، نیروهای غیبی از شمال جنوب شرق غرب و حتی لامصب از بالا و پائین حمله ور میشوند که “وای صدی تو نباید نوتلا بخوری. نوتلا ضرر دارد برات. کم چاقی مثلن؟ نوتلا هم میخوری؟” نمیفهمند که. لعنتی ها نمیفهمند. من و نوتلا رفقای روزهای سخت بودیم. رفقای روزهای سخت، رفقای همیشه ند. نقلِ یه روز دو روز نیس که. اَه

.

چهار: از یک چیز عمیق غمگینانه ای رنج میبرم که متسفانه بیان کردنش دردی دوا نمیکند. شهاب حق دارد. من از ابتدای خلقتم تا الان، تو بحرانی روحی ام. چون جرات بروزش را نداشته ام. تبدیل شده ام به آدم عصبیِ استرسیِ پخش و پلائی که تیکه تیکه هاش لای وردپرس و فیسبوک و توئیتر و گودر زیر دست و پای آدمها پخش است. من خسته م. سر به سرم نذارید. صبح ها که از خانه میزنم بیرون، نمیدانم کجا دارم میروم. و عصبی میشوم وقتی مامان بابام هی میپرسند کجا میری؟ ساعت چند برمیگردی؟ با کی میری؟ و چه میدانند که من خودم هم نمیدانم اصن چرا روزها از خانه میزنم بیرون. و کدام گوری میخواهم بروم. چه برسد به اینکه کی برمیگردم؟

دلم میخواست الان می پاشیدم به در و دیوار. صبح زود، مادر مهربان و زحمتکشم از لای در و دیوار و لولای در جمعم میکرد مینداخت تو سطل زباله، میگذاشت دم در. لایِ باقیِ زباله ها خوشبخت میشدم. بچه دار میشدم. اسم بچه م را میذاشتم سُرمه. خیلی هم پایان باز و شیک و سینمائی.

یکی من را بپاشد به در و دیوار لطفن :(

۱۶, اردیبهشت ۱۳۹۱
مهرجویی خسته س

واقعا متسفم که مهرجویی بعدِ طهران، تهران هنوز دارد فیلم میسازد.

این آدم خسته س

نارنجی پوش فیلم افتضاحی بود. بد. خیلی خیلی بد